

معنای زندگی با مرگ آشکار میشود
زندگی راه ميانبری است بهسوی مرگ
زندگی تنها راه پیبردن به معنای مرگ است
زندگی تنها راه پیبردن به معنای بيهودگی است
زندگی تنها راهی است که آدم را به مرگ میرساند
زندگی تنها راه پیبردن آدمی به نادانی خويش است
زندگی راهی است که برای رسيدن به مرگ بايد پيمود
زندگی پلی است برای گذر از يک نيستی به نيستی ديگر
زندگی تکاپوی خودآزارانه آدمی است برای دستيابی به مرگ
زندگی خط راستی است که هستی را به نيستی میپيوندد
زندگی گامه کوتاهی است ميان گشودن چشم و فروبستن آن
زندگی کوتاهترين گامه ميان دو جهان هستی و نيستی است
زندگی کوتاهترين راه برای رفتن از اين جهان به جهان ديگر است
زندگی زنگ تفريح کوتاه فرشته مرگ است برای خستگی در کردن
زندگی کوشش شتابزده آدمی است برای هرچه زودتر رسيدن به مرگ
مرگ اگر نبود، هيچکس تاب بردباری در برابر سختيهای زندگی را نداشت
آدمی هرچه به مرگ نزديکتر شود، زندگی برايش ارزشمندتر میشود
زندگی هرچه بيشتر بهدرازا بکشد، مرگ زشتتر و ترسناکتر میشود
زندگی آدم را پير میکند؛ خوبی مرگ اين است که پيری ندارد
مرگ اگر نبود، زندگی چيز بسيار بیمزهای از آب درمیآمد
هرکس به مرگ نيانديشد، معنای زندگی را درنيافتهاست
اگر مرگ نبود، آدمی همواره در آرزوی مردن میزيست
بیمعنايی مرگ با بيهودگی زندگی همسری میکند
بیمعنايی مرگ پاسخی به بيهودگی زندگی است
نزديک شدن مرگ ارزش زندگی را بيشتر میکند
مرگ تنها راه پیبردن به بيهودگی زندگی است
بسياری کسان، از ترس مرگ، زندگی میکنند
تنها بهاميد مرگ است که میتوان زندگی کر
مرگ اگر نبود، زندگی خستهکننده میشد
تنها مرگ است که از پس زندگی برمیآيد
برای اينکه نميرد، از زندگی چشمپوشيد
از ترس مرگ، به زندگی خود پايان داد
از ترس مرگ، زندگی را آغاز نمیکند
مرگ تنها هدف زندگی است

در نهایت این همه سر در گمی...!
در پیچاپیج این همه لبخند و دلهره
شاید نشانی از تو باشد...........؟
در میان این همه همهمه
شاید کسی خفته باشد که برق چشمانش فقط پیشانی تو را نشانه رفته باشد
آرام میچمد و اینجا درست در یک قدمی چنبره اش را پهن میکند
سرش را خم میکند و دوباره چشم میدوزد بر پیشانی ات
از میان این همه اعدامی یک نفر زنده نیست تا از او بپرسم؟
فاصله میان فرمان آماده تا آتش در ذهنش چه همهمه ای طی شد
آنجا که امید و نا امیدی تار و پود طناب دار تواند
........
حلقه ای سفید و جادویی که گویی از پشت خوابی سنگین نگاهش میکنی
و از پشت این حلقه چقدر دنیا تاریک و زیباست
در ژرفای این همه دلواپسی و گناه
در نهایت این همه سر در گمی
در پیچاپیچ این همه لبخند ودلهره شاید نشانی از تو باشد
آنگه که در خود خیره میشوی تا فقط یک نقطه شوی
سیل کلمات سد سینه ات را میشکند
و در آخر علامت سوالی می ماند درست در جلوی چشمانت
که کلافگی را در ثانیه ها تکرار می کند
اما در میان این هم همهمه شاید نشانی از تو مانده باشد

وقتي دستانم از اعتماد تهي است
چه فرقي مي کند
که بگويم
اينجا زمستان است يا بهار .
اينجا سرد است
از تکرار ِ نبودن اعتماد
.
وقتي گوشهايم ايمان نمي اورند به کلام
بيهوده ، برايم واژه هاي دلفريب ميچيني
من از گور بي اعتمادي برخاسته ام
دشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت
مرده اند .
وقتي نگاهم لبريز ِ وحشت مي شود
از نگاهت ، مي دزدمشان ...
نگاهم که مي کني ،
فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .
اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است .
سرد است .
باور کن،
بر هيچ از واژه ها جمله مي بافي .
چرخهاي اعتماد
دير زمانيست که ديگر نمي چرخند .
پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی که گالی
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پر شور
و مرا دوست یدارد شیرین ...
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوشدل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
و چه خوشبختی پک
در نگاه من و او می خندید ...
وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از این بهتان چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او اینک این درشت بزرگ اینک این راه دراز
اینک این کوه باند ...

بیا دوستی را ماندگار کنیم
گل يکي است و پروانه بسيار.
گل که غايب شد پروانه ها آمدند و يکي يکي رفتند.
پس تو کي خواهي آمد اي گل فاطمه؟
دلم گرفته است از اين مصلحت انديشي ها ... از اين هياهوي شهر ... و تو کي خواهي آمد؟


باد پیچید در ترانه برگ
برگ، لرزید از بهانه باد
هرکجابرگ خشک بود،افتاد
باغ نالید وگفت : باد، مباد!
...
در شگفتم ، گناه باد چه بود؟
برگ، خشکیده بود، باد ربود.
باد ، هرگز نبود دشمن برگ
خشک وپژمرده می کند چون برگ
مرگ ، ناگاه می برد چون باد
زندگی کرده دشمنی ،یا مرگ؟
....
برگ خشکم به شاخسار وجود
تا کی آن باد سرد ، سر برسد
تو هم ای دوست ، ذره ذره مکش !
تا نخواهم که زودتر برسد !

خدایا ؛
به من زیستنی عطا کن که درلحظه مرگ بربی ثمری لحظه ای که
برای زیستن گذشته است حسرت نخورم،
و مردنی عطا کن که بر بیهوده گیش سوگوارنباشم
برای آنکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است .

تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد كه چرا بعضى افراد مجذوب شما نمى شوند؟ و گاهى احساس تنهايى مى كنيد؟
چطور مى توان افراد را درك كرد و با جلب اطمينان، آنها را به سوى خود جذب نمود؟ چقدر تا به حال به حرفهاي ديگران خوب گوش كرده ايد؟ وقتى طرف مقابلتان از احساس و عملش برايتان حرف مى زند به او اجازه بازگو كردن تمام حرفش را داده ايد؟ چقدر در بين گفته هايش سكوت كرده ايد تا ادامه بدهد؟
آيا توجه كرده ايد كه وقتى شخصى برايتان حرف مى زند و شما احساس او را مى فهميد و سعى مى كنيد اجازه دهيد كه با همان حس، خود را خالى كند، چقدر احساس عزت نفس و دوست داشته شدن و صميميت را به او داده ايد و چقدر از خشمش كاسته ايد؟ يا وقتى خود را جاى او مى گذاريد و به مسئله نگاه مى كنيد چقدر او را مى فهميد و به او هم احساس فهميده شدن مى دهيد؟ يا وقتى كه از جملاتى را بيان مى كنيد كه خودش فكر مي كند و پاسخگو هستيد، چقدر به او در حل مشكلاتش (توسط خودش) و رسيدن به استقلال كمك كرده ايد و يا با حركات غيركلامى و بيان جملات كوتاه تأييدى در بين بيان حرف ها و احساسش چقدر به او احساس با ارزش بودن و مهم بودن مى دهيد؟ و يا وقتى كه گاهى در جملات خود از ضمير «من» استفاده مى كنيد و حس خود را بيان مى كنيد، مى بينيد كه چطور اعتماد آنها را به خود جلب كرده ايد و آنها را حتى آماده كرده ايد كه احساسات و گفته هاى شما را بشنوند و درك كنند... انتظارات شما برايشان قابل احترام خواهند شد، مى بينيد كه چقدر به آنها قدرت مسؤوليت پذيرى مى دهيد.
نكته اى كه در بين گفت وگوهايتان با طرف مقابل بايد به آن توجه كنيد ميزان تمايل يا عدم تمايل شخص براى ادامه گفت وگو است.
مثلاً وقتى طرف مقابل از جايش بلند مى شود يا به ساعت نگاه مى كند و يا بيان سرد و بى احساسي در مقابل سؤال هايتان دارد متوجه مى شويد كه تمايلى به ادامه گفت وگو ندارد.
آيا توجه كرده ايد كه چرا در روابط خود با ديگران متوقع مى شويد و يا اصلاً منشأ توقع چيست؟
حال چقدر مى خواهيد بشنويد؟ آيا فكر مى كنيد كه ديگران به سمت شما نمى آيند و يا شما را نمى خواهند يا خود كارى مى كنيد كه آنها را از خود فرارى مى دهيد؟ آيا فكر مى كنيد كه ديگران شما را نمى فهمند و به انتظارات شما احترام نمى گذارند يا خود اين فرصت و موقعيت را براى خود نساخته ايد؟ آيا باز هم مى گوييد اعتماد به سختى به دست مي آيد؟ آيا باز هم نمى توان ديگرى را فهميد؟ چقدر تلاش براى درك ديگرى كرده ايد؟ آيا مى دانيد توجه شما غير مادى ترين و ارزشمند ترين چيزي است كه مى توانيد ببخشيد؟



کمی هم به خودتان بیاندیشید!
تا حالا جلوي آيينه قدم زديد و به خودتون نگاه كرديد ؟ خودتون رو مي شناسين ؟ چقدر با خودمون صاف و صادق بوديم ؟ چقدر خودمون رو توجيه نكرديم ؟ و اصلا چقدر خودمون رو دوست داشتيم ؟ و ملاك دوست داشتن چي هست ؟ و با دوست داشتن به كجا مي خواهيم برسيم . خير و صلاحمون رو مي دونيم ؟ آيا اينكه از صح پا مي شيم و هر چي ازمون مي خوان انجام مي ديم به صلاحمونه ؟ اينكه حتما به دانشگاه بريم ؟ سر اين و اون كلاه بگذاريم ، دروغكي عاشق بشيم ، به هم دروغ بگيم ، همديگر رو مسخره كنيم و پشت سر اين و اون حرف بزنيم ، به هم تهمت بزنيم ، براي فقط يك لبخند جك بي ادبي تعريف كنيم ، استاد رو مسخره كنيم ، از شنيدن حرف حق و مواجهه با واقعيت فرار كنيم ، از حرفهاي آموزنده حالمون بهم بخوره ، به هم لبخند هاي توخالي تحويل بديم ، تعارف دروغي كنيم ، ازدواج زوركي كنيم ،دماغ رو سر بالا كنيم، ماشين مدل بالا سوار بشيم ، موهامونو تيفوسي بزنيم ، فيلم هاي خصوصي پخش شده ديگران رو با لذت نگاه كنيم (به فكر نباشيم كه خودمون هم در چنين جو آلوده اي گرفتار مي شيم ) ، پارتي بازي كنيم ، كلاس بي خودي براي هم بگذاريم ، لباس تنگ بپوشيم ، با توجيهات ساده ارزشها رو زير سئوال ببريم و ...
آيا اين ها صلاح كارمون هستن ؟! هدفمون از اين كارها و بسياري كارهاي ديگه ،چيه ؟ تا حالا فكر كرديم براي چي زنده ايم ؟ براي اينكه پولدارترين باشيم ؟ خوش تيپ ترين ؟ باكلاس ترين ؟ باسوادترين ؟ معروف ترين ؟ خوش اندام ترين ؟ مخ زن ترين ؟ پست ترين ؟ بي حيا ترين ؟ جنايت كارترين ؟ عاشق ترين ؟ پاچه خوار ترين ؟ رياكارترين ؟ ... تا كي روز رو تا شب بي هدف سرگردون اين زندگي مي خواهيم بمونيم و آخرش كه چي ؟
بياييد فكر كنيم ... اگر خيچ كدوم اين ها نه ! چي پس ؟
يادمون رفته كي هستيم ، شايدم تا حالا برامون مهم نبوده كه بدونيم و يا اين مسئله رو مثل خيلي چيزهاي ديگه از ياد برديم.
مطمئنم از اين زاويه به زندگي نگاه نكرديم ، هيج وقت حساب خودمون رو بررسي نكرديم ! كاش كلاسي بود ما حسابداري خودمون رو ياد مي گرفتيم و براي حسابهايي كه هيچ وقت جور نيستن ، يه فكري مي كرديم !
وقتي ما نمي تونيم با خودمون صريح و بي پرده و بدون توجيهات آبكي حرف بزنيم ، خنده داره كه مدعي اصلاح جامعه باشيم .
چه خوبه اين بار وقتي به آيينه نگاه مي كنيم ، همه سعي خودمون رو در باز كردن چشمهامون كنيم و بعد از برداشتن نقاب مسخره مجهول بودن ، خودمون رو اول بشناسيم . كي هستيم (who I am ?) . كي هستيم كه اينقدر مشكل عاطفي داريم ؟ هميشه احساس تنهايي مي كنيم ؟ به سادگي باارزش ترين چيزها رو زير پا له مي كنيم و آيا چيز باارزشي هم داريم كه حفظش كنيم ؟ (به عبارت ديگه در فرهنگستان ذهنمون روبروي كلمه ارزش چي نوشتيم ؟) .
چند لحظه، فقط چند لحظه فكر كنيم ، از كجا اومديم و به كجا مي ريم كه به راحتي فيلمون سر پيري ياد هندستون مي افته و تازه بعد از يك عمر زندگي(بعضیا) شلوارشون رو به جاي تشكر از همسرشون دو تا مي كنن ، از كجا اومديم و به كجا مي ريم كه به خاطر چند هزار تومان چرك كف دست ، حق رو نا حق مي كنيم ، عاطفه و احساسات ديگرون رو به مسخره مي گيريم ، ايكس پارتي مي تركونيم ، معتاد مي شيم ، مشروب مي خوريم ، براي هم كلاس مي گذاريم ، فداكاري مي كنيم ، رياكاري و ...
بياييم خودمون رو توجيه نكنيم ، با خودمون صادق باشيم ، شايد بتونيم يه ذره از خودي رو كه در كوچه پس كوچه هاي بي هويتي گم كرديم رو پيدا كنيم .
آخه مي دونيد چي شده ؟ ما بد جوري گم شديم ، بدجوري !

توي صحنه ي غريب زندگي
هممون تو نقش يه بازيگريم
با هميم ، تو بازي هاي روزگار
از درون هم ، ولي بي خبريم
زندگي تولد يه خاطره ست
انگاري شروع يه نمايشه
كاشكي از دنياي اين خاطره ها
سهم ما تمام خوبي ها باشه
توي پشت صحنه ي دنياي ما
خوبي و بدي مي مونه يادگار
زندگي براي ما يه خاطره ست ف از تمام قصه هاي روزگار
بهتره به قلبامون دروغ نگيم
زندگي هر طور كه باشه مي گذره
من و تو مسافريم تو اين روزا ، مثل خورشيد تو نگاه پنجره
هممون پشت نقاب صورتك ، هميشه از صبح تا شب قايم ميشيم ، واسه پنهون كردن گريه هامون
روي روح قلبامون خط مي كشيم
اگه باز از روزگار دلت گرفت
لحظه ها ثانيه ها ابري شدند
بيا با من، بيا با من
توي پشت صحنه ي دنياي ما
خوبي و بدي مي مونه يادگار
زندگي براي ما يه خاطره ست
از تمام قصه هاي روزگار

این دیوانگی ست که اگر دوستی دلت را شکست از همه گریزان باشی.،
این دیوانگیست که اگر غریبه ایی خیانت کرد به هیچ کس اعتماد نکنی.،
واین دیوانگی ست که اگر تو معنی محبت را نفهمیدی همه را به خاطر تو محکوم کنم.،
حتی حیوانات هم دوستی را درک میکنند

در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند![]()

ايستاده ام در ايستگاه قطار زل زده ام به عقربه ساعت.دارم بدرقه مي كنم پسرم سهیل را.با همكلاسي هايش دارد مي رود مشهد.مي خواهد زيارتي بكند،نفسي تازه بكند و بعد دوباره بيفتد در جريان عادي امور.ذهن مرا مي برد به گذشته هاي دور.دستهايم مي لرزد.برف مي بارد.هوا دوباره سردش شده است.نگاه مي كنم قد و بالاي پسرم را،براي خودش مردي شده است .
*سال پنجاه و هشت است.من در آستانه جواني ايستاده ام.دارم با اتوبوس مي روم مشهد.از پنجره باز زل زده ام به طبيعت زيبا.بايد در حوالي ساري باشم.يادم نيست.شايد آمل و شايد هم بابل.چشم انداز زيبايي محزوني دارد.ناگهان در دور دست زنان روستايي را مي بينم كه بر سر مي زنند.مي گريند.شايد عزيزي را از دست داده باشند.كمي دور ترمي رويم باز گروه ديگري مي گريند.هي تكرار مي شود اين گريستن.گروه گروه مي گريند.نم نم باران با اين گريستن همراه مي شود.
* داريم از مشهد بر مي گرديم.از پنجره زل زده ام بيرون.همه جا تاريك است.خود روها مي روند.ناگهان يك اتوبوس از كنار ميني بوسي مي گذرد و بعد در هوا مي بينم دستي كه پرواز مي كند و سري بريده كه مي غلتد در كف آسفالت جاده.همه جا تاريك است.هيچ نمي بينم
* پدر چرا اينقدرعمگيني.چرا اينقدر مصطربي . پسرم پدر بودن سخت است.ديگر نمي پرسد مي داند دل نگرانش هستم.پولي از جيبم در مي آورم و مي دهم به سهيل.مي گويم بيانداز در حرم امام رضا.مي گويم دعا بخوان براي خودت.براي سينا،براي مادرت.براي عمه هايت.براي همه . براي ميهن . براي صلح . براي آباداني مهين. مي گويد : وبراي تو . وبراي من .
* طالقاني مرده است.دارند عزاداري مي كنند همه. اتوبوس آرام مي شود .هركس به تنهايي مي گريد . نوحه مي خوانيم . روستا به روئستا ، شهر به شهر.در حرم هستم هاهاي مي گريم.دعا مي خوانم براي همه.براي زندگي.براي سلامت همه
* داريم از مشهد برمي گردم.صحنه تصادف را كه ديدم بيهوش شدم.بالا آوردم.راننده مهرباني مي كند.دراز كشيدم در تخت خواب او.ز ندگي ادامه دارد.مهرباني ادامه دارد. مادرم با چشمهاي ميشي اش مي آيد در ذهنم پسرم نگران نباش دعا ي من بدرقه راه سهيل است.وقتي دير مي رسيدم به خانه و نگراني در چشمم مادرم منفجر مي شد بر او خرده مي گرفتم چرا اينقدر نگراني.مگر بچه ام . براي خودم مردي شده ام. مي گفت تا پدر نشوي نگراني مرا نمي فهمي..اين ها را تركي مي گفت.با زبان شيرين مادري. راست مي گفت . تمام شب نگرانم.اگر به سهيل بگويم.مي گويد نگراني بيمورد چرا . براي خودم مردي شده ام.حق با اوست و حق با من است
* صبح كه مي شود زنگ مي زنم به سهيل.به هتل رسيده اند . از پنجره زل مي زنم به بيرون.برف مي بارد.چه برف زيبايي.آرام شده ام.زندگي ادامه دارد.نسل ها عوض مي شوند. با خود مي گويم زيباترين هديه براي آدمي دوست داشتن است،مهرورزيدن و نگران بودن .بدون اين نگراني ها زندگي هيچ نيست.صبح سينا مي گويد داداش براي من سوغاتي خوبي مي خرد. دلتنگ داداش اش است.با اين جمله مي خواهد آرام شود.در ذهن سوغاتي پسرم در آغوش مي گيرم و آرامشي پر از لذتي را تجربه مي كنم كه تنها بايد پدر باشي و تنها بايد مادر باشي تا آنرا تجربه كني . خدايا چقدر دوست داشتن زيباست

نیمه ی راه بود
تاریک بود یا شاید من کور بودم
در ان تاریکی به دنبال رفیق و دستی گرم میگشتم
یافتم
خیالم کردم همان است
همان دست گرمی که می خواستم
همان شانه های استوار
اما وقتی روز شد
دیدم دستی که در دستم بود
لیاقت نگاه ساده و پاک را ندارد
افتاب شد
دیدم تمام خیالهایم اشباه بود
دست را رها کردم
تا شب بعد را تنها سر کنم
نه در کنار دست سرد نارفیقان

